سلام به همه
خوب راستش خیلی دلم میخواد بتونم بیام تو وب و مطلب جدید بذارم ولی نمیتونم . دارم واسه ارشد کمی تا حدودی خودکشی میکنم و امیدوارم که با رتبه ی عالی قبول بشم . راستش ایمان دارم که با رتبه ی تک رقمی قبول میشم . واسه همین هم میخوام که شما هم کمی تا حدودی واسم دعا کنید
قبلا از لطف شما دوستان گرام سپاسگزارم .
![]()
نوشته شده توسط سارا دلبر در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 7:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
.........
حق با من است، آینه نوبت به من نداد
در نقد چشم های تو جرأت به من نداد
می خواستم که دل بسپارم به آفتاب
بارانی نگاه ِ تو فرصت به من نداد
تو بر لبان پنجره بودی و چشم تو
چیزی بجز حسادت و حسرت به من نداد
تو بر لبان پنجره بودی و چشم تو
خورشید بود و هیچ حرارت به من نداد
تا آمدم که با تو کمی درد دل کنم
بغض آمد و اجازه صحبت به من نداد
من از تو، از تو، از تو ... سرودم هزار بار
از تو ... ـ کسی که هیچ محبت به من نداد -
حالا به یک سفر، سفر دور می روم
!این شهر شوم جز غم غربت به من نداد
دل نوشته اي از يك دوست صميمي .........
كسي كه دوستي اش هم مثل قلبش پاك و بي رياست .
نوشته شده توسط سارا دلبر در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 1:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام بر تو ، بر من ، بر ما ....
سلام بر تمامي كساني كه چون من بازيگر ديكتاتوري ها شدند و تمام اعتمادشان دود شد و ديگر انگيزه اي براي ماندن و در صحنه بودن در خود نمي بينند . دلم خيلي سوخت . براي خودم ..... و براي تمامي كساني كه چون من تنها بازيچه بودند .......... بي خيال ........ فردا آخرين امتحان منه . آخرين امتحان دوران دانشجويي من در مقطع كارشناسي دانشگاه فردوسي مشهد است . و اين يعني فردا براي هميشه با اين شهر و مردمش وداع خواهم كرد . در اين چهار سال اينجا برايم تنها جايي براي تحصيل علم نبود ، من اينجا زندگي كردم ، با مردمش انس گرفتم و دمخور شدم و بعضا ازيشان ترسيدم و گاه عاشقشان شدم . اما امروز مي بينم كه همه ي اين لحظه ها سپري شده اند و امروز من چيزي جز يك وجود مملو از يادبودهاي تلخ و شيرين نيستم . گذر زمان ........... گذر زمان ....آه اگر نبود اين گذر ... اگر زمان مفهومي نداشت . اگر اجباري براي گذشتن نبود .......... اگر نمي بايست رفت ........ و چه اندازه خوب مي شد اگر هر زمان كه خواستيم ، مي توانستيم لحظه هاي سپري شده را از نو شروع كنيم و از نو تجربه ..........اما نيست چنين امكاني و من هم مثل همه و مثل هميشه اسير رفتن شده ام . گاه برگي از دفتر سالهايم در مكاني نو ورق مي خورد و بعد تمام آن لحظه ها مبدل به خاطره اي كوتاه مي شود و نهايت روزي من تنها خاطره اي كوچك و دور خواهم بود در ذهن كودكي شايد .........و اين يعني مرگ من . مرگ تمامي آرزوها و آرمان هايم كه در زير خرواري از خاك براي ابد مدفون خواهند شد .......... وه كه چه غريب است و از ياد برنده اين خاك .........
نوشته شده توسط سارا دلبر در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 1:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
انتخاب من ، تو يا آنها ...........
هميشه ، هميشه از كدخدايي قوم متحجر مي ترسيدم . ترسي عجيب چنان كه انگار با كساني روبرو هستيم كه هرگز هيچ منطقي سرشان نشده و نمي شود و هرطور كه دلشان بخواهد مسائل را تعبير مي كنند . نيازي به گفتن نيست چون ميدونم كه همتون مي دونيد كه جمعه روز سرنوشت ملت ايران بود . روزي كه همه مون با شور و شوقي بي نظير ساعت ها توي صف ايستاديم تا كانديداي اصلح رو انتخاب كنيم به اين اميد كه فردايمان ايمن باشد . ما رفتيم و راي داديم اما چه كسي راي آورد . هميشه با خودم مي گفتم كه : " من راي نمي دهم ، تو راي نمي دهي ، او راي مي آورد " . براي همين تصميم گرفتم كه : "من راي بدهم ، تو راي بدهي ، او راي نياورد " . اما نتيجه اون چيزي نبود كه انتظارش رو داشتيم حالا جداي از حرف و حديث هايي كه اين روزها ورد زبون ملت هست و همه يه جورايي ناراضي و شكست خورده به نظر مي رسند ، جداي از بلواهايي كه هر شب توي خوابگاهمون به پا ميشه و در نهايت با توحش خواهران و برادران كماندو ، فريادها در نطفه خاموش مي شوند و ......
جداي از همه ي اينها اگر هم بخواهيم بپذيريم كه اين دولت با ۲۴ ميليون راي ركورد بزرگي در جمع كردن آرا شكست ، جداي از همه ي اين حرف و حديث ها من همواره بر اين باور بوده ام كه متاسفانه هميشه اين عوام بوده اند كه سرنوشت ملت را تعيين كرده اند نه قشر فرهنگي و تحصيلكرده . چنان كه نمونه ي بارز اين مسئله رو امروز مي بينيم . اصلا نمي خواهم بپذيرم كه در جمهوري اسلامي من چيزي تحت عنوان تقلب در انتخابات معنا پيدا كند . نمي خواهم بپذيرم كه بازيچه يا نقش نماديني براي خوب جلوه دادن وجهه ي بعضي ها هستم . اصلا نمي خواهم بپذيرم كه كساني در لباس تحجر با نام اسلام و مسلماني و تشبيه خود به امامان معصوم چنان كه حكام صفوي ، قدرت را به دست بگيرند و بر پيكر رنج كشيده ي ايران من پتك تحجر بكوبند و بنيادش را سست و متزلزل كنند . اين روزها ما فرياد مي كنيم مظلوميت خود و كانديداي خود را و ظلمي كه بر ما رفت و نبايد كه مي رفت . ما فرياد مي زنيم تمام عقده هاي ديرين را . فرياد مي زنيم عمارت ايرانمان را ............ و آنان اما فريادمان را در نطفه خاموش مي كنند و ............... و كسي اينجا صداي ما را نمي شنود و ما تنهاييم ........... تنهاتر از هميشه و مظلوم تر از حسين .......
ديگر هرگز راي نمي دهم هرگز ...................
نوشته شده توسط سارا دلبر در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت 11:17 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلامی دوباره..........................
اومدم که بنویسم ولی نمی تونم . دست و دلم به نوشتن نمیره . این روزها در ناباوری عمیقی به سر می برم . چهار سال به همین سرعت گذشت و من نفهمیدم . نفهمیدم که باید بفهمم. و این روزها درگیر امتحانات پایان ترم هستم یعنی وداع با دوران خوش کارشناسی . خوب که فکر می کنم ، می بینم که این چهارسال جزو به یادماندنی ترین سالهای زندگیم بوده . من اینجا بزرگ شدم و بالیدم و انقلابی در من رخ داد که شاید اگر در محیط بسته و کوچک شهرم می ماندم و اسیر تکرار می شدم ، امروز این اندازه دردمند نبودم . گاهی وقتها ندانستن پلی به سوی سعادت است چنان که جنون . می دونم ... منم در جریانم ، شنیدم که این روزها بحث داغ محافل ، انتخاب رییس جمهور برای ملتی است گنگ که شاید بهتر بود از همون اول هشت ساله اش میکردند . هیچ وقت تا این اندازه برای فردای وطنم نگران نبوده ام . می ترسم از فردا ، از احمدی نژادها و از لگدمال شدن ارزش های انسانی ، از نسیان فرهنگ دو هزار ساله . از خیلی چیزها می ترسم . ولی امید دارم . شاید خدا بزرگه . شاید باید کمی بردبار بود . شاید من اشتباه میکردم که خدایی در همین نزدیکی ها مرده است و کسی بوی تعفن اش را نمی شنود .
شاید فریاد من روزی ، جایی ، لحظه ای ناباورانه در گوشی طنین انداز شود .
نوشته شده توسط سارا دلبر در یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 11:58 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

اينم واسه همه ي آدما
نوشته شده توسط سارا دلبر در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 9:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
..................
خوب به قول خودم حتي وقتايي هم كه حرفي واسه گفتن نداريم ، بازم حرفي واسه گفتن هست . منم كه الهه ي حرفم . حرفهايي شايد از جنس تمام تكرارها . حرفهايي كه بعضي وقتا فقط لقلقه ي زبان هستند ولي بهر حال حرف هستند و حرف هم ناگزير بايد گفته بشه . آره يه روز يكي بهم گفت كه لازم نيست سعي كنم خودم و خوب نشون بدم وقتي كه واقعا خوب نيستم و من خيلي وقته كه دارم فكر ميكنم چرا ؟ من هميشه سعي كردم خودمو دست پايين بگيرم و كوچكتر از بقيه ي آدما باشم تا اگه روزي ناداني و حقارت من بر اونها مكشوف شد ، با خودشون ازينجور فكرا نكنند . بعدشم آدما لزوما نبايد همواره يك شخصيت ثابت داشته باشن ، به قول مخملباف وقتي كه دنياي اطراف ما به اين سرعت در حال تغيير و دگرگونيه ، چرا ما بيخودانه از ثبات شخصيت حرف مي زنيم . بهرحال منم خودآگاه يا ناخودآگاه تحت تاثير اين محيط و شرايطش قرار ميگيرم و ممكنه انديشه هام وسعت پيدا كنه و تغييراتي در شخصيتم و يا حتي ظاهرم بوجود بياد . شايد در مورد خيليا اينجوري نباشه ، ولي من خودم شخصا آدمي هستم كه مدام در حال تغيير و تحولم . هيچ وقت شخصيت ثابتي نداشتم ، به طوري كه هيچ كس نمي تونه عكس العمل هاي منو در موارد مشابه پيش بيني كنه . و البته من اصلا از اين رويه اي كه در پيش گرفتم ناراحت نيستم چون معتقدم اگه تغيير نكنم و روي يك نقطه ثابت وايستم ، هيچ پيشرفت قابل ملاحظه اي نخواهم داشت . من شايد براي شكل گيري شخصيت واقعيم در آينده ، محتاجم به اين كه امروز تغيير كنم . البته اينم قبول دارم كه بعضي از آدما اصلا چنين خزعبلاتي رو قبول ندارند ولي خوب من همينم . خوب يا بد بودن هم واسم مهم نيست . فقط دلم ميخواد واسه خودم زندگي كنم و در حال حاضر خود من دوست داره كه اينجوري باشه .
نوشته شده توسط سارا دلبر در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 8:48 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
مشغله های زندگی ....
بازم از اون حرفای همیشگی . واسه ی همه ی ما آدما بعضی وقتا ممکنه اتفاقایی بیفته که هرگز تصورش رو هم نمیکردیم که روزی با همچین مسائلی به همین راحتی و سادگی برخورد کنیم . خوب اینم یه جورشه دیگه . منم یکی مثل همه . واسه منم از این اتفاقات می افته . خوب مسلمه ، چون منم یکی هستم مثل همه ی این آدما . و اما بی خیال . این روزها حسابی درگیر امتحانات هستم البته نه تنها من ، بلکه همه ی آدمهایی که همراه من و با من زندگی می کنند ، این روزها درگیرند . دارم فکر میکنم که همه ی اینها به سادگی میگذرند ، ساده تر و سریع تر از اونچه که فکرش رو میکنیم ، واسه همین ، بعد از مدتی فراموش می شوند . خوب ما که تمام سال در استراحت و خواب به سر می بردیم ، باید یه چند روزی روهم کمی به خودمون سختی بدیم تا حاصلی از کارمون بگیریم . بهر حال فقط امیدوارم که نتیجه ی این همه زحمت ، به درد بخور و رضایت بخش باشه . مطمئنم که شما هم واسه ما دعا می کنید .
نوشته شده توسط سارا دلبر در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 ساعت 3:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درد .............
هميشه حرفي براي گفتن هست . وقتي دوروبرم رو نگاه ميكنم و اين همه خونخواري و وحشي گري از آدماي قرن بيست و يك مي بينم ، حالم از اين زندگي بهم ميخوره . من نه طرف اسرائيلم ، نه فلسطين . نميخوام هم كسي رو مقصر قلمداد كنم ولي ناراحتم از اينكه انسان روز به روز بيشتر به اصلش نزديك ميشه ، به توحش عصر حجر . اما نميخوام مثل همه باز هم تكرار كنم . اصلا درد من اين نيست . من درد بزرگتري دارم . اين روزها ، روزهاي سرگرداني و فترت منه . دارم به زن بودن خودم فكر ميكنم . به اينكه هيچ حقي به من داده نشده . اينكه هميشه قانون به نفع جنس نر عمل كرده . هميشه من فقط يه عروسك بودم كه بايد به واسطه ي درجه ي زيبايي چشم و ابرو و اندام و.... خريداري مي شدم . هميشه ضعيف بوده ام و توسري خور ، همرديف املاكي كه يه نر مي تونه واسه خودش داشته باشه . دارم فكر ميكنم پس سهم من كجاست ؟ اگه منم انسانم و هم رتبه با مرد ، پس چرا خدا هم وقتي ميخواد از نعمت هاي بهشتي حرف بزنه ، فقط ميگه كه حوريان بهشتي زيبارو براي مردان خدمت خواهند كرد ، پس من چي ؟ پس نقش من چي ميشه ؟ آيا صرفا ساخته شده ام براي بهره برداري جنسي و زاييدن ، تا نسل بشر منقرض نشه ! دارم فكر ميكنم كه چه نقش بيخود و مزخرفي دارم توي جهان هستي . دردم از تمام زنهايي است كه تن به اين شكست فضيحانه دادند و خود را چون جسمي حقير در اختيار بوالهوسي هاي مردان قرار دادند ، كتك خوردند ، شكستند و دم برنياوردند ، تا امروز من هم مثل تمام آنها توسري خور باشم . تا من امروز احساس حقارت كنم ازينكه يك زن هستم . دلم ميخواد كسي بهم بگه من اصلا واسه چي آفريده شدم ؟ دلم ميخواد كسي واسم دليلي بياره كه به بودن اميدوارم كنه . ولي ميدونم كه كسي نيست . نفرت و انزجار از دنيا ، انسان و خدا ، سرتاپاي وجودم رو فراگرفته . نميدونم چرا بايد اينطوري باشه . چرا همه بايد به چشم يك جنس به من نگاه كنن ؟ چرا من همواره براي دلخوش كنك مردها ، بايد جسمم رو تميز و مرتب كنم ؟ چرا همه ي زندگي و هستي من بايد وابسته به يك پرده ي بكارت باشه ؟ چرا ؟
نوشته شده توسط سارا دلبر در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 ساعت 12:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
منم تنهاترین شبگرد این دوروزمونه
یه دنیا غصه دارم اما هیچ کس نمیدونه
منم سارا ، دانشجوی سال چهارم
زبان و ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی مشهد
خوشحالم که در بیست و دومین بهار زندگی ،
با یه دنیا آرزو ، به جمع شما پیوسته ام
با قلبی عاری از ریا ، کینه ، نفرت
سرشار از عشق به انسانها ، خدا و خودم.
میخوام بگم که از حضور گرم و صمیمی شما
بسیار سپاسگزارم
در پناه همان کسی باشید که شما را آفرید.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY