تبليغاتX
حرفهای ناگفته
دل نوشته های لحظات تنهایی
 

چگونه ؟/

اصلا نمیدونم چطوری امدند و به چه سرعتی از کنارم گذشتند و سپری شدند لحظه هایی که دیروز چون رویایی در سر پرورانده بودمشان و امروز خود در دیروزهایم گم شده اند و من دوباره برای فرداها نقشه می ریزم . همواره بر این بوده ام که باید چندین سال جلوتر را امروز در پیش چشم داشته باشم تا ایمان یابم به آن و در نهایت بهشان عینیت ببخشم . چرا که براین باورم که فردای من تحقق تصورات و رویاهای امروز من است . و من اینجایم با کلی درس و کار که استادها مدام تکلیف میکنند و گویا قصدشان این است که طالبان بی سوادی مثل من را یک شبه وادارند تا ره صد ساله ای را بپیماید که مدت هاست از ان غافل شده است و اینها البته تمامی برمیگردد به سیستم آموزشی سرشار از اشکال و نقص ما که دانشجو را انطور که باید و شاید به کار وانمیدارد و تنها اکتفا میکند به مطالعه ی یک جزوه ی چند صفحه ای ... و در دوره ی کارشناسی ارشد ، استادان دلسوز با تمام توان سعی میکنند این نقص ها و ضعف ها را برطرف کنند و از ما قشری بسازند که توانایی و دانش تدریس و کار در اجتماع داشته باشد ... و البته که این همه تلاش مار را از خمودگی های دیروز به در می اورد اما ایا این قشر می توانند چنان که باید و شاید در حیطه ی تخصصی خود استاد شوند تا بتوانند جای استادان بزرگ گذشته را پر کنند و بتوانند به فرزندان این سرزمین دانشی بیاموزند برای زیستن از نوعی دیگر !! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط سارا دلبر  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط سارا دلبر  | 

 

 

مهرگان جشن باستانی سرزمین من بر ایرانیان خجسته باد

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط سارا دلبر  | 

 

شهر دودی...

اینم از این ... روزها و لحظه ها از پی هم اومدند و رفتند و من اومدم تهران ....این اولین بار بود که چشمم به جمال پایتخت سرزمین سابقا باشکوهم روشن می شد .. نمیدونم خوشحالم یا ناراحت .بودن توی یه شهر غریب که پایتخت کشورت هست و از طرفی دور بودن از خانواده و شهری که برات آشناتر از همه جای دنیاست.... اینها دو حس متفاوته و من در حال حاضر نمیدونم واقعا چه احساسی دارم .. توی اتوبوس که میشینم و به حرفهای ناگفته ی مردمم گوش میدم ... احساس میکنم اینجا یک سرزمین بیگانه است و این مردم جدای از مردمی هستند که من بیست و اندی سال باهاشون زندگی کردم و توی کوچه پس کوچه های عمر پابه پاشون خندیدم و گریه کردم و.... از طرز حرف زدنشون میشه فهمید که این ملت به ظاهر پایتخت نشین خودشون رو تافته ی جدابافته میدونن.... توقع دارن وقتی سوار اتوبوس میشن یک صندلی خالی براشون اماده باشه ... همه ساکت باشن و همهمه ای نباشه ... در و پنجره های اتوبوس از شدت تمیزی برق بزنه و با همه ی اینها این یک فاجعه ست که واسه اتوبوسی که هیچکدوم از ملاکهای مورد نظر رو نداره مجبور بشی مبلغ ۱۰۰۰ ریال قابل دار پرداخت کنی و لابد تا هفت جد و آبادت اونورتر هم بسوزه.....خوب این یک واقعیته که من بچه ی شهرستانم و هیچوقت پایتخت نشین نبودم و نمیخوام که باشم ولی با این حال نمیتونم ابراز خوشحالی کنم ازینکه می بینم مردمم با وجود چند فرسخ فاصله ی مکانی این همه تفاوت فاحش بینشون باشه... این لهجه ی من درآوردی باکلاس پایتخت نشینها منو کشته ناجور ...همشون هم سعی میکنن بهش شدت بدن ، بعضی وقتها تا بخوای یک کلمه رو تا آخر ازشون بشنوی باید مدت مدیدی دندون صبر روی جگر بذاری تا بالاخره ......بحث داغ خانمها توی اتوبوس هم که شده احمدی نژاد و کارهای ناکرده و ناگفته اش .... .بهتره بیشتر ازین نقد نکنم ... میخواستم راجع به اولین لحظه ای که وارد تهران شدم بگم ...وقتی توی یه مسیر راه می افتی به سمت مقصد ... باید بگی این قصه سر دراز دارد ... وقتی به برجهای بلند و جدولهای کبود شده ی کنار خیابونا نگاه میکنی ...هیچ وقت نگو اینجا تهران است ، بگو اینجا تهران است شهر دودی ...بعضی وقتها فکر میکنم چه ادمایی توی این اپارتمانهای سربه فلک کشیده و تودرتو زندگی میکنند و ایا اصلا میشه گفت که دارن زندگی میکنن یا نه ...مطمئنم که دلشون می پوسه ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط سارا دلبر  | 

 

امروز سری به بنیاد ایرانشناسی زدم همونجایی که قراره دانشکده ام باشه واسه ادامه تحصیل در رشته ی ایرانشناسی... بعضی وقتها فکر میکنم که اصلا چه کسی به ایرانشناسی اهمیت میده ؟ آیا واقعا کسی براش مهم هست که راجع به کشورش بیشتر بدونه ؟ دارم فکر میکنم که چرا رشته ی ایرانشناسی باید در خیلی از کشورهای بزرگ دنیا به عنوان یک رشته ی تحصیلی تدریس بشه در سه مقطع کارشناسی و ارشد و دکتری ، اونوقت در سرزمین من تنها چند سال قبل اون هم با همت و پشتکار تنها یک شخص ...؟ این رشته اون هم فقط در مقطع کارشناسی ارشد راه اندازی بشه ... و علاقه مندانی از انواع و اقسام رشته هایی که هیچ ربطی به تاریخ ندارند به این سمت جذب بشن و دلشون بخواد که بیشتر بدونن ... در حالی که هیچ کدومشون واقعا نمیدونن که فردا قراره چه کاره بشن و البته این اصلا مهم نیست ، اونچه که مهمه اینه که بدونی خاکی که روی اون قدم برمیداری لگدمال گامهای عظمت یا حقارت چه افرادی شده و چی شد که ما الان اینجاییم و داریم از گذشته سرشار از افتخار و اقتدار سرزمینمون با حسرت یاد میکنیم و دوست  داریم ایران دوباره شکوه و افتخار گذشته اش رو به دست بیاره و ما بتونیم با افتخار سر برافرازیم در مقابل جهانیان و بگیم ما فرزند این آب و خاک مقدسیم ...

زنده باد تنها ایران....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط سارا دلبر  | 

 

سلام به همه ی دوستای گلم ...

چه اونایی که منو میشناسن چه اونایی که نمیشناسن ... میخواستم در خوشحالی من  سهیم باشید . بالاخره زحمت هام نتیجه داد و تونستم رتبه ی ۴ کارشناسی ارشد ایرانشناسی رو کسب کنم ... ان شاء الله اگه خدا بخواد مهرماه مشغول تحصیل در دانشگاه شهید بهشتی تهران خواهم شد .... ازین بابت خیلی خوشحالم ... خوشحالم که زندگی من تحقق تصوراتم بوده و هست ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط سارا دلبر  | 

 

من در اين ماتمكده بسي غمگينم از بودن و كسي اين را نمي فهمد و چه شيرين ست گاهي اين نفهميدن ها .... گرچه من تنهايم در پس هزاران هزار فرياد بي حنجره اما شادم از زيستن در ميان مردماني سرشار از حس خوب نبودن ها.....و من ديگر ميخواهم كه دلگير نباشم ....گرچه گاهي دشوار مي شود برايم ....اما من آمده ام  تنها  نه براي سرگشتگي و غمگني ... من آمده ام كه گاهي نيز به دلخوشكنكي چنگ بزنم و دلخوش كنم به ناچيزها ......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط سارا دلبر  | 

 

سفر .......

من امروز مسافرم .مسافر تمام جاده هاي زمين . مسافر هر نقطه اي از زمين و من ديده ام و مي بينم ... من سرعت را ديدم . تردد سريع را ديدم . ديدم كه همه چيز و همه كس به شتاب مي گذرد . سرعتي وحشتناك . هيچ كس ايستا نبود . ديدم كه عروسك هايي كوكي تند تند ديوارك هايي را بالا مي برند . اتاقك مي سازند و راههايي دور و دراز . همه در حال حركت اند . مي روند . مي آيند . گاه دراز مي كشند و اندكي خواب و گاه لحظه اي مي ايستند و ايستادني كوتاه . زمين لخت و عريان است. روي سطحي صاف زندگي به سرعت جريان دارد .واي خداي من ؛ جنون ؛ جنوني كشنده آدميان را فراگرفته .. همه در تكاپو هستند . سوار بر روروك هايي كه خودشان ساخته اند مدام اينطرف و آنطرف مي روند .چنان كه گويا مقصدي نيست . همه سردرگم اند . و چه زود تمام اين هيئت هاي آشنا مي گذرند و شكل هاي جديد و نو جايگزين مي شوند و دوباره همين خاله بازي ها ادامه دارد .. تا كي ؟ كسي نمي داند ؟ براي چه ؟ كسي نمي داند . اصلا چرا ؟ باز هم كسي نمي داند . و چه بيهوده است اين آمد و شدها و اين پرسش ها كه در سر من است... خدايي نيست .. كسي او را نمي بيند . همه درگيرند . اينجا خدا تكراري ترين مفهوم زندگي ست  .مشغله ها فراوان است . فرصت زيادي نيست . آنها كه زودتر آمده اند يكي از همين روزها بازنشسته مي شوند و آنگاه نوبت ماست كه جايشان را پر كنيم .آري من امروز ديدم و بسيار گريستم ازاين سرعت . از اين شتاب و از اين حجم زياد عروسكها . از اين ديوارك ها و روروك ها و اتاقك هاي ساختگي . از اين كوك شدن هاي بي هدف و از اين بي خدايي ها و ازين پرسش هاي بي پاسخ .... و من گريستم و هيچ كس نفهميد كه براي چه گريستم و هيچ كس نفهميد چرا كوكم ناساز شد ؟ فرياد زدم .فريادي خاموش تر از سكوت و من فرياد زدم كه دمي توقف . چند لحظه توقف براي مرگ عشق.......... دمي ايستا بمانيد . خوب بنگريد . اينجا بوي تعفن مي آيد انگار چيزي در همين نزديكي ها مرده است . انگار كسي در يكي از همين لحظه هاي پر تلاطم بودنمان مرده است و ما نفهميده ايم و جان دادنش را نديده ايم و بوي تعفنش را حتي نشنيده ايم .حنجره ام خاموش است . صدايي نيست . فريادي كوتاه حتي ... نه كسي دهانم را بسته است و من عطش فرياد  دارم .... اينجا كجاست ؟ چه كسي ما را در اين نقطه و در اين ماتم سرا رها كرده است و چه كسي كوكمان كرده كه پيوسته در آمد و شد باشيم ؟ كسي پاسخي نمي دهد . پاسخي نست . هيچكس نمي ايستد . اتوبوس در حركت است . از كنارتان ميگذرم . نگاهتان مي كنم با دقت و تامل . ميخواهم حيراني نگاهتان را به خاطربسپارم . ميخواهم هيئت ظاهريتان يادم بماند . و من امروز بسيار هيئت ها ديدم كه در عين گونه گوني همه در اصلي مشترك اند و من آن اصل مشترك را در نمي يابم . من مردي ديدم كه دست راستش پنج انگشت نداشت و چه بسيار سختش بود كه اسكناس هايش را بشمارد و من زني ديدم كه نيمي از چهره اش به گود رفته بود و تنها يك چشم داشت و من ديدم كه چه اندازه در ميان جمع تنهاست . و من مردي ديدم با شلواري وصله دار. و من كودكي ديدم فربه از شراب سرخوشي و نيك بختي . و من زني را ديدم كه كنارم نشسته بود و از شدت سرما بر خود مي لرزيد و انگار مي ترسيد كه سرما او را ببلعد .و من امروز مادري ديدم پژمرده از وزش بادهاي سرد . مادري به وسعت تمام هر آنچه كه اكنون مي بينم . دريايي از عطوفت . من او را ديدم . تنها ديدمش . و من پدري را ديدم كه دردش سنگين بود .و من زني را ديدم كه براي جبران مهر مادري سنگ قبر مي شست . و من ديدم زني را كه خود را فروخت تا آبرويش را نفروشد و من اينها را ديده ام و هر روز مي بينم .  و من ديدم بسيار چيزها كه قبلا هرگز نديده بودم و دركشان نكرده بودم. و من خدايي را ديدم كه قبلا نبود و امروز بعد از مدتها آمد و من او را در ميان ازدحام عروسك ها گم كردم .و من اكنون مي روم پا به پاي تمامي عروسك هايي كه مد روز شده اند . مي روم اما ميدانم كه فرصتي براي گشت و گذار ندارم . فرصتم كم است . چيزي نمانده كه من هم از مد بيفتم  .كه من هم به انباري دكان رانده شوم و كسي از در پشتي بيايد و مرا همراه بقيه براي بازيافت ببرد . پس فرصتي نيست . بايد بروم  و اين رفتن هاي شتابان مرا مي آزارد . مرگ نزديك است . بايد فكري كرد . كسي بايد آستيني بالا بزند وگرنه همه اينجا در ميان اين همهمه ها مي پوسيم . من سردرگمم . به دنبال معنا هستم . معنايي براي تمام واژه هاي دشوار . معنايي براي اين پوشش هاي رنگارنگ ؛ صورتك هاي بزك كرده ؛ واژه هاي سردرگم ؛ ديوارك هاي پوشالي و خدايي كه درهمين نزديكي ست اما گم شده است .معنايي براي اين خط هاي راست عبور ؛ اين قانون هاي چنگيزي براي عدم تصادم عروسك ها ...... اينها همه هست و من مي بينم اما فهميدنشان را نمي فهمم. ومن امروز اما خسته ام . تواني در جسمم نيست . نيرويي براي بازگفتن آنچه در دل تلنبار شده نيست . و من باز هم عروسك شده ام . دوباره كوكم كرده اند شايد تنها براي نوشتن . اينجا هوا كمي سرد است . ديروز هم سرد بود . همان ديروز كه من سرخوش از باده ي سفيد سرما بودم . در همين نزديكي ها چند فرسخ مانده به دريا كسي شكست . قلبي ترك برداشت و جسمي بر خود لرزيد . انگار كوكش ناكوك شده بود . چشم هايش چيزها ديده بود  .چيزهايي غريب ؛ جاده هاي سرين و سرد ؛ فضايي خفته ؛ راههايي پر از بوي خون و او بسيار بيشتر از آنچه مي توانست ببيند ديده بود . غلتيدن روروك ها برسنگفرش خيس خيابان و چكيدن خوني لزج بر شيشه هاي دم كرده ؛ صورتك هايي بي جان ؛ عروسك هايي شكسته و روروك هايي لهيده . و او ديد . ديد تا بياموزد كه زماني نيست . و اندك است آنچه كه هست و بايد شتاب كرد . اما من آرام گرفتم و ره سپردم . همه در حال عبور . همه با هم ولي تنها . فرسنگ ها دورتر ازآنچه كه بايد باشند . همه غريب اندر شهري كه آشناست .و من همچنان ديدم سكوت سرد و طاقت فرساي اين جاده ها را و سپيدي فضاي بيرون را .روح مرده ي زمين و خواب سنگين عروسك ها را . من بازديدم و ديدم آنچه را كه جوازي براي ديدنش نبود . ديدم و نگريستم و گذشتم . گذشتم مثل تمام آنهايي كه آمدند  ديدند و نفهميدند و گذشتند .

و من هم همچنان مي گذرم تا اين قصه همچنان تكرار شود بي آنكه پاياني باشد . و من ناچار سكوت مي كنم.چرا كه دلم گرفته از همه . ازاين غربت غريب . از فردا . ازفرداي بي همه . دلم گرفته از خودم ؛ ازرفتنم ناگزير ؛ ازسنگيني نگاه آدمك ها ؛ از دريغ شدن يك لبخند گرم . دلم گرفته از همه ؛ ازخودم . از خدا و ازشما . دلم گرفته از همه ............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط سارا دلبر  | 

 

 

گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود ..

گفته بودم آيا لحظاتي را دچار مي شوم كه به شدت دلم براي سارا تنگ مي شود ؟شايد گفته بودم و شايد هم نه .... نميدانم ..... اما اين است سرنوشت تلخ انسان بودن من كه گاهي چنان دلگير مي شوم از تو ؛ از من و از همه و گاهي نيز از خدا ..... چنان دلگير كه گويا سلسله زنجيري سخت بر بساط انسانيتم بسته اند و من اسير شده ام در ميان خروارها تل خاك . خاكي از جنس تمام بودن ها و هست ها ... بودن هايي سرشار از تكرار ... تكراري رنج آور ... رنج آور  به سان تشنه اي مانده در كوير با چشماني مملو از تماشاي سراب هايي پوچ و توخالي كه انگار هرگز لبان تشنه شان آبي به خود نديده اند  و اين را ساده مي شود فهميد ... شايد از روي ترك هايي كه بر تن خميده شان نقش بسته ....آري سرنوشت من اين است ... تلخ و گزنده .. و گاهي چنان درگيرم مي كند اين بودن بي معنا كه دلم به شدت پرواز ميخواهد ... پروازي به ابديت با بالهايي كه هرگز نداشته ام ... اما حس پرواز را همواره داشته ام و درك كرده ام به آساني هبوط در ميان آسمانهايي از جنس تمام نبودن ها ... و گاهي چنان از حس پرواز شيرينم دور مي شوم و چنان به سان همه ي كساني كه اطرافم را فراگرفته اند غرق در اوهام زندگاني مي شوم و چنان درگير كه يادم نمي آيد كه بوده ام و كه هستم و ميخوام كه كه باشم !.... و اين است درد من .... كه من هم گاهي ؛ وقتي ؛ مي شوم جزوي از تمامي فراموش شدگاني كه بودنشان را و فلسفه ي بودنشان را فراموش كرده اند و در خواب شيرين و كودكانه ي غفلت و ناباوريشان غلت مي زنند ...................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط سارا دلبر  | 

 

:http://www.cn3shop.com/?ref=saradelbar
 

از امروز ديگر نگران چيزي نباشيد .

آسانترين راه براي كسب درآمد از طريق اينترنت.

اين يك شوخي نيست . واقعيتي ست انكارناپذير .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط سارا دلبر  |