دوست من
با من بگو از سرزمينت . بگو در سرزمين تو گلها بي بهانه مي رويند . نهال هايت تشنه ي جويبار محبت نيستند و لاك پشت هاي سرزمين تو آواز مي توانند خواند و مادرها بي تاب زخم هاي بي مرهم تن جوانانشان نخواهند بود در سرزمين تو نيست مردي كه بغض ناشكسته در گلويش خفته باشد . سرزمين تو تهي ست از خارهاي حسرت . و تهي ست از دينداري پوشالي .....آري سرزمين تو اين است ....سرزمين مقدس . سرزمين من اما فريادي دلخراش است در پس هزاران هزار فرياد فروخورده. سرزمين من بازيچه ايست بي گناه . و روزي بزرگ بوده است و اينك مي خواهند بزرگي اش را به خاك بسپارند . سرزمين من اما دروغ را بر نمي تابيد و امروز .چندان دچار روزمرگي هايش شده كه ناگزير دروغ مي پردازد و باكي نيست.باكي نيست اگر خاك مرا به آتش كشيدند.باكي نيست اگر مردان مرا بي صدا رها كردند . باكي نيست اگر فردا مرا بي بهانه به خاك جاهليت بسپارند. و باكي نيست اگر ايران من فردا ديگر ايران نباشد. باكي نيست.... باكي نيست چرا كه من تنهايم و.... . در ميان مردماني آسوده در خواب خوش غفلت... اين است درد من : خاكسپاري عظمت ايران من درپس هزاران هزار دروغ رنگي . و اين است درد من
و مشترك نيست درد من با هيچكس ........
نوشته شده توسط سارا دلبر در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ساعت 9:15 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

به چه مي انديشي ؟
به تمامي دغدغه هايي كه هرگز دركشان نكرده اي .....
نوشته شده توسط سارا دلبر در شنبه سی ام آبان 1388 ساعت 8:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
منم خوبم .
امروز دوباره يك بار ديگر حكم اعدامي به ناحق صادر شد و طناب دار به گردن نهالي ديگر آويخته شد و بار ديگر يك ايراني به جرم نكرده راهي دياري ناشناخته شد و ما مانديم و فرياد و فغاني براي بيداد و ستمي كه بر ما ميرود . ما مانديم و هزاران هزار تبعيض در كشوري كه ادعاي دموكراسي بودنش گوش فلك را كر كرده . من هم كرد هستم .و ديده ام و ميبينم كه هميشه به من جور ديگري نگاه مي شده و مي شود. و اين بسيارمرا آزار مي دهد .
اما من به فردايي بهتر مي انديشم ![]()
نوشته شده توسط سارا دلبر در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 9:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام به همه
خوب راستش خیلی دلم میخواد بتونم بیام تو وب و مطلب جدید بذارم ولی نمیتونم . دارم واسه ارشد کمی تا حدودی خودکشی میکنم و امیدوارم که با رتبه ی عالی قبول بشم . راستش ایمان دارم که با رتبه ی تک رقمی قبول میشم . واسه همین هم میخوام که شما هم کمی تا حدودی واسم دعا کنید
قبلا از لطف شما دوستان گرام سپاسگزارم .
![]()
نوشته شده توسط سارا دلبر در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 7:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
.........
حق با من است، آینه نوبت به من نداد
در نقد چشم های تو جرأت به من نداد
می خواستم که دل بسپارم به آفتاب
بارانی نگاه ِ تو فرصت به من نداد
تو بر لبان پنجره بودی و چشم تو
چیزی بجز حسادت و حسرت به من نداد
تو بر لبان پنجره بودی و چشم تو
خورشید بود و هیچ حرارت به من نداد
تا آمدم که با تو کمی درد دل کنم
بغض آمد و اجازه صحبت به من نداد
من از تو، از تو، از تو ... سرودم هزار بار
از تو ... ـ کسی که هیچ محبت به من نداد -
حالا به یک سفر، سفر دور می روم
!این شهر شوم جز غم غربت به من نداد
دل نوشته اي از يك دوست صميمي .........
كسي كه دوستي اش هم مثل قلبش پاك و بي رياست .
نوشته شده توسط سارا دلبر در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 1:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام بر تو ، بر من ، بر ما ....
سلام بر تمامي كساني كه چون من بازيگر ديكتاتوري ها شدند و تمام اعتمادشان دود شد و ديگر انگيزه اي براي ماندن و در صحنه بودن در خود نمي بينند . دلم خيلي سوخت . براي خودم ..... و براي تمامي كساني كه چون من تنها بازيچه بودند .......... بي خيال ........ فردا آخرين امتحان منه . آخرين امتحان دوران دانشجويي من در مقطع كارشناسي دانشگاه فردوسي مشهد است . و اين يعني فردا براي هميشه با اين شهر و مردمش وداع خواهم كرد . در اين چهار سال اينجا برايم تنها جايي براي تحصيل علم نبود ، من اينجا زندگي كردم ، با مردمش انس گرفتم و دمخور شدم و بعضا ازيشان ترسيدم و گاه عاشقشان شدم . اما امروز مي بينم كه همه ي اين لحظه ها سپري شده اند و امروز من چيزي جز يك وجود مملو از يادبودهاي تلخ و شيرين نيستم . گذر زمان ........... گذر زمان ....آه اگر نبود اين گذر ... اگر زمان مفهومي نداشت . اگر اجباري براي گذشتن نبود .......... اگر نمي بايست رفت ........ و چه اندازه خوب مي شد اگر هر زمان كه خواستيم ، مي توانستيم لحظه هاي سپري شده را از نو شروع كنيم و از نو تجربه ..........اما نيست چنين امكاني و من هم مثل همه و مثل هميشه اسير رفتن شده ام . گاه برگي از دفتر سالهايم در مكاني نو ورق مي خورد و بعد تمام آن لحظه ها مبدل به خاطره اي كوتاه مي شود و نهايت روزي من تنها خاطره اي كوچك و دور خواهم بود در ذهن كودكي شايد .........و اين يعني مرگ من . مرگ تمامي آرزوها و آرمان هايم كه در زير خرواري از خاك براي ابد مدفون خواهند شد .......... وه كه چه غريب است و از ياد برنده اين خاك .........
نوشته شده توسط سارا دلبر در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 1:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
انتخاب من ، تو يا آنها ...........
هميشه ، هميشه از كدخدايي قوم متحجر مي ترسيدم . ترسي عجيب چنان كه انگار با كساني روبرو هستيم كه هرگز هيچ منطقي سرشان نشده و نمي شود و هرطور كه دلشان بخواهد مسائل را تعبير مي كنند . نيازي به گفتن نيست چون ميدونم كه همتون مي دونيد كه جمعه روز سرنوشت ملت ايران بود . روزي كه همه مون با شور و شوقي بي نظير ساعت ها توي صف ايستاديم تا كانديداي اصلح رو انتخاب كنيم به اين اميد كه فردايمان ايمن باشد . ما رفتيم و راي داديم اما چه كسي راي آورد . هميشه با خودم مي گفتم كه : " من راي نمي دهم ، تو راي نمي دهي ، او راي مي آورد " . براي همين تصميم گرفتم كه : "من راي بدهم ، تو راي بدهي ، او راي نياورد " . اما نتيجه اون چيزي نبود كه انتظارش رو داشتيم حالا جداي از حرف و حديث هايي كه اين روزها ورد زبون ملت هست و همه يه جورايي ناراضي و شكست خورده به نظر مي رسند ، جداي از بلواهايي كه هر شب توي خوابگاهمون به پا ميشه و در نهايت با توحش خواهران و برادران كماندو ، فريادها در نطفه خاموش مي شوند و ......
جداي از همه ي اينها اگر هم بخواهيم بپذيريم كه اين دولت با ۲۴ ميليون راي ركورد بزرگي در جمع كردن آرا شكست ، جداي از همه ي اين حرف و حديث ها من همواره بر اين باور بوده ام كه متاسفانه هميشه اين عوام بوده اند كه سرنوشت ملت را تعيين كرده اند نه قشر فرهنگي و تحصيلكرده . چنان كه نمونه ي بارز اين مسئله رو امروز مي بينيم . اصلا نمي خواهم بپذيرم كه در جمهوري اسلامي من چيزي تحت عنوان تقلب در انتخابات معنا پيدا كند . نمي خواهم بپذيرم كه بازيچه يا نقش نماديني براي خوب جلوه دادن وجهه ي بعضي ها هستم . اصلا نمي خواهم بپذيرم كه كساني در لباس تحجر با نام اسلام و مسلماني و تشبيه خود به امامان معصوم چنان كه حكام صفوي ، قدرت را به دست بگيرند و بر پيكر رنج كشيده ي ايران من پتك تحجر بكوبند و بنيادش را سست و متزلزل كنند . اين روزها ما فرياد مي كنيم مظلوميت خود و كانديداي خود را و ظلمي كه بر ما رفت و نبايد كه مي رفت . ما فرياد مي زنيم تمام عقده هاي ديرين را . فرياد مي زنيم عمارت ايرانمان را ............ و آنان اما فريادمان را در نطفه خاموش مي كنند و ............... و كسي اينجا صداي ما را نمي شنود و ما تنهاييم ........... تنهاتر از هميشه و مظلوم تر از حسين .......
ديگر هرگز راي نمي دهم هرگز ...................
نوشته شده توسط سارا دلبر در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت 11:17 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

اينم واسه همه ي آدما
نوشته شده توسط سارا دلبر در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 9:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
منم تنهاترین شبگرد این دوروزمونه
یه دنیا غصه دارم اما هیچ کس نمیدونه
منم سارا ، دانشجوی سال چهارم
زبان و ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی مشهد
خوشحالم که در بیست و دومین بهار زندگی ،
با یه دنیا آرزو ، به جمع شما پیوسته ام
با قلبی عاری از ریا ، کینه ، نفرت
سرشار از عشق به انسانها ، خدا و خودم.
میخوام بگم که از حضور گرم و صمیمی شما
بسیار سپاسگزارم
در پناه همان کسی باشید که شما را آفرید.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY